![]() |
![]() |
|
| گر دسته گل نيايد از ما ... هم هيمه ديگ را بشاييم |
|
دو
چندان جور ، جان چندان کشيد از عمر ِ دلگيرم |
|
پشت هر پنجره ، ديوار، دلت می آید؟ من و تنهايي و تکرار، دلت می آید؟ تو فقط سعي بر آني که مسافر باشي چشم من در پي اصرار دلت ميآيد؟ من کمي تلخ، مرا خط بزن از زندگی ات جاي من فاصله بگذار، دلت ميآيد؟ من کمي تلخ، کمي شاعر عاشق پيشه بر من اين تلخي بسيار دلت ميآيد؟ آه سخت است مخواه اينکه بگويم که برو که خداوند نگهدار، دلت می آید؟ پشت هر پنجره لبخند و غزل زيبا نيست؟ پشت هر پنجره، ديوار، دلت ميآيد؟
|
|
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم با آسمان مفاخره کردیم تا سحر او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید تا کور سوی اخترکان بشکند همه با وامی از نگاه تو خورشید های شب هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد از شادی ام مپرس که من نیز در ازل حسین منزوی |
|
از باغ مي برند چراغاني ات کنند |
|
خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود پلنگ من ـ دل مغرورمـ پريد و پنجه به خالی زد گل شکفته خداحافظ، اگر چه لحظهی ديدارت من و تو آن دو خطيم آری، موازيان به ناچاری اگرچه هيچ گل مرده، دوباره زنده نشد اما شراب خواستم و عمرم، شرنگ ريخت به کام من چه سرنوشت غمانگيزی، که کرم کوچک ابريشم |
|
با بغضِ کودکانه پُر از حرف و خسته اند آنها که مثل من به حقیقت نشسته اند تردید می کنی، و من از یاد می روم این روزها جماعت عاشق دو دسته اند: آنها که تا ابد به یقین فکر می کنند آنان که دل ، به دل دلِ تردید بسته اند من از تبارِ پاکِ یقینم، اگر مرا یارانِ شک زِ ایل و تبارم گسسته اند بیهوده خیره ای به رخ پرفریب خود آیینه ها دمی به کسی دل نبسته اند امروزِ روز طاقتِ دل ها زیاد نیست یک روز بسته اند و به یک سوز رسته اند! عیب از تو نیست این که بمن دل نمی دهی آیینه ها همیشه دلم را شکسته اند... |
|
من غرق باورم به تو
اما تو باز هم ترديد ميكني و ... من از ياد ميروم... |
|
گر بدين سان زيست بايد پست من چه بيشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم بر بلند كاج خشك كوچه بنبست گر بدين سان زيست بايد پاك من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه يادگاري جاودانه بر تراز بيبقاي خاك! |
|
جمع درباره اثبات وجود ازلي گپ ميزد
ژندهپوشي طلب برهان كرد شاعري شعري گفت عاشقي آه كشيد عارفي هو هو كرد تاجري، دستهچكش را رو كرد! سيدحسن حسيني |
|
جسمي شكسته و روحي پر از خراش عاشق نميشوم، دلواپسم نباش دستاني از تهي، پاهايي از ورم فكر مرا نكن، امروز بهترم حال مرا مپرس، چيزي مهم كه نيست! اين دلشكستگي،اقرار بيكسيست! درگير من مشو، همدم نميشوم حوا مرا ببخش، آدم نميشوم امروز بهترم، حوا، بيا ببين دلتنگ من مباش، من مردهام، همين! |
|
گردون نگري ز قد فرسوده ي ماست جيحون اثري ز اشک پآلوده ي ماست دوزخ شرري ز رنج بيهوده ي ماست فردوس دمي ز وقت آسوده ي ماست گويند مرا كه دوزخي باشد ، مست قولي است خلاف ، دل در آن نتوان بست گر عابد و زاهد به دوزخ باشند، فردا بيني بهشـت همچون کف دست! از مـن اثري ز سعي سـاقي مانده است وز زمزمه عطر اقاقي مانده است از بـاده دوشــين قــدحي بـيش نــمـاند از عـمر نـدانم که چه باقي مانده است افسوس كه بي فايده ، فرسوده شديم وز داس سپهر سرنگون ، سوده شديم دردا و ندامتا كه تا چشم زديم، نابوده ، به كام خويش ، نابوده شديم از جمله ي رفتگان اين راه دراز باز آمده اي كو كه به ما گويد راز؟ كان بر سر اين دو راهه از روي نياز، چيزي نگذاريد كه نمي آييم باز! |
|
فتنه ي چشم تو چندان ره بيداد گرفت
كه شكيب دل من دامن فرياد گرفت آن كه آيينه ي صبح و قدح لاله شكست خاك شب در دهن سوسن آزاد گرفت آه از شوخي چشم تو ، كه خونريز فلك ديد اين شيوه ي مردم كشي و ياد گرفت منم و شمع دل سوخته ، يارب مددي كه دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت شعرم از ناله ي عشاق غم انگيزتر است داد از آن زخمه كه ديگر ره بيداد گرفت سايه ! ماكشته ي عشقيم ، كه اين شيرين كار مصلحت را ، مدد از تيشه ي فرهاد گرفت |
|
خبرت خرابتر کرد، جراحت جدايي چو خيال آب روشن که به تشنگان نمايي تو چه ارمغاني آري که به دوستان فرستي چه ازين به ارمغاني که تو خويشتن بيايي بشدي و دل ببردي و به دست غم سپردي شب و روز در خيالي و ندانمت کجايي تو جفاي خود بکردي و نه من نميتوانم که جفا کنم وليکن نه تو لايق جفايي چه کنند اگر تحمل نکنند زيردستان تو هر آن ستم که خواهي بکني که پادشاهي دل خويش را بگفتم چو تو دوست ميگرفتم نه عجب که خوبرويان بکنند بيوفايي سخني که با تو دارم به نسيم صبح گفتم دگري نميشناسم تو ببر که آشنايي من از آن گذشتم اي يار که بشنوم نصيحت برو اي فقيه و با ما مفروش پارسايي تو که گفتهاي تحمل نکنم جمال خوبان بکني اگر چو سعدي نظري بيازمايي در چشم، بامدادان به بهشت برگشودن نه چنان لطيف باشد که به دوست برگشايي |
|
با تو ميخندم ... در خودم / مي ريزم ........ گوشت / بدهکار ِ اشک هاي من نباشد ..... اين حرف ها / براي نگفتن است من هواي آبرويت را / باراني هم که باشم دارم |
|
روي آن شيشه تبدار تو را "ها" کردم اسم زيباي تو را با نفسم جا کردم حرف با برف زدم سوز زمستاني را با بخار نفسم وصل به گرما کردم شيشه بد جور دلش ابري و باراني شد شيشه را يک شبه تبديل به دريا کردم عرقي سرد به پيشاني آن شيشه نشست تا به اميد ورود تو دهان وا کردم در هواي نفسم گم شده بودي اي عشق با سرانگشت ، تو را گشتم و پيدا کردم با سرانگشت کشيدم به دلش عکس تو را عکس زيباي تو را سير تماشا کردم و به عشق تو فرآيند تنفس را هم جذب اکسيژن چشمان تو معنا کردم باز با بازدمي اسم تو بر شيشه نشست من دمم را به اميد تو مسيحا کردم پنجره دفترم امروز شد و شيشه غزل و من امروز بر اين شيشه تو را "ها" کردم آن قدر آه کشيدم که تو اين شعر شدي جاي هر واژه، نفس پشت نفس جا کردم اينک اي شعر مه آلوده خداحافظ تو ختم اين شعر نفسگير در اينجا کردم |
|
صفحه نخست آرشيو |
| درباره من |
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراک يك کوچه تنهاترم بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است ... (در اين وبلاگ سعی شده گزيده ای از زيباترين آثار ادبی در قالب نظم و نثر گردآوری شود) |
| آرشيو موضوعي |
|
عاشقانه ها گير سه پيچ شوق پرواز |
| اشاره |
|
قرآن - شعر کهن نهج البلاغه صحيفه سجاديه ختم قرآن |
|
RSS
|