تبليغاتX
من - شما - تنهایی
گر دسته گل نيايد از ما ... هم هيمه ديگ را بشاييم

دو چندان جور ، جان چندان کشيد از عمر ِ دلگيرم 
 که از عِقد ِ چهل نگذشته ، چون هشتاديان پيرم 
روان تنها و دشمنکام، و بر دوشم قلم چون دار
مگر با عيسي ِ مريم غلط کرده ست تقديرم ؟
چو عيسي لاجرم - تجريد را - در ترک ِ آسايش
به نُه گنبد رسيد و هفت اختر ، چار تکبيرم
ز حسرت يا جنون ، بر خود نهم تهمت که : آزادم 
به قدّ ِ صياد بگشايد چو زنجيرم 

ز خاکم بر گرفت و مي دهد بر باد ِ ناکامي
مگر طفل است ، يا ديوانه اين تقدير ِ بي پيرم ؟
نه پروازي ، نه آب و دانه اي ، نه شوق ِ آوازي
به دام ِ زندگي اميد گويي مرغ ِ تصويرم 

+ نوشته شده در  91/01/27ساعت 6:52 PM  توسط ُEdris | 

پشت هر پنجره ، ديوار، دلت می آید؟

من و تنهايي و تکرار، دلت می آید؟

تو فقط سعي بر آني که مسافر باشي

چشم من در پي اصرار دلت مي‌آيد؟

من کمي تلخ، مرا خط بزن از زندگی ات

جاي من فاصله بگذار، دلت مي‌آيد؟

من کمي تلخ، کمي شاعر عاشق پيشه

بر من اين تلخي بسيار دلت مي‌آيد؟

آه سخت است مخواه اينکه بگويم که برو

که خداوند نگهدار، دلت می آید؟

پشت هر پنجره لبخند و غزل زيبا نيست؟

پشت هر پنجره، ديوار، دلت مي‌آيد؟

+ نوشته شده در  90/12/21ساعت 1:49 PM  توسط ُEdris | 

تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

تا کور سوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افق ها ،‌ علم زدم

با وامی از نگاه تو خورشید های شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم

حسین منزوی

+ نوشته شده در  90/11/28ساعت 12:25 PM  توسط ُEdris | 

از باغ مي برند  چراغاني ات کنند
تا کاج جشن هاي زمستاني ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ” ابرهاي تار“
تنها به اين بهانه که باراني ات کنند

يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند که زنداني ات کنند
اي گل گمان مکن به شب جشن مي روي 
شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند

يک نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست 
از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند
آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند

+ نوشته شده در  90/11/25ساعت 6:29 PM  توسط ُEdris | 

خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود
و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم‌ـ پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ـماه بلند من‌ـ ورای دست رسيدن بود

گل شکفته خداحافظ، اگر چه لحظه‌ی ديدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم آری، موازيان به ناچاری 
که هر دو باورمان ز آغاز، به يک‌دگر نرسيدن بود

اگرچه هيچ گل مرده، دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوری، مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ريخت به کام من 
فريب‌کار دغل‌پيشه، بهانه‌اش نشنيدن بود

چه سرنوشت غم‌انگيزی، که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پريدن بود

+ نوشته شده در  90/11/16ساعت 9:37 AM  توسط ُEdris | 

با بغضِ کودکانه پُر از حرف و خسته اند

آنها که مثل من به حقیقت نشسته اند

تردید می کنی، و من از یاد می روم

این روزها جماعت عاشق دو دسته اند:

آنها که تا ابد به یقین فکر می کنند

آنان که دل ، به دل دلِ تردید بسته اند

من از تبارِ پاکِ یقینم، اگر مرا

یارانِ شک زِ ایل و تبارم گسسته اند

بیهوده خیره ای به رخ پرفریب خود

آیینه ها دمی به کسی دل نبسته اند

امروزِ روز طاقتِ دل ها زیاد نیست

یک روز بسته اند و به یک سوز رسته اند!

عیب از تو نیست این که بمن دل نمی دهی

آیینه ها همیشه دلم را شکسته اند...

+ نوشته شده در  90/11/10ساعت 7:3 PM  توسط ُEdris | 
من غرق باورم به تو

اما تو باز هم

ترديد مي‌كني و ...

من از ياد مي‌روم...

+ نوشته شده در  90/11/10ساعت 7:0 PM  توسط ُEdris | 

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي‌شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه بن‌بست

گر بدين سان زيست بايد پاك 

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي‌بقاي خاك!

+ نوشته شده در  90/11/10ساعت 6:53 PM  توسط ُEdris | 
جمع درباره اثبات وجود ازلي گپ مي‌زد

ژنده‌پوشي طلب برهان كرد

شاعري شعري گفت

عاشقي آه كشيد

عارفي هو هو كرد

تاجري، دسته‌چكش را رو كرد!

سيدحسن حسيني

+ نوشته شده در  90/10/26ساعت 11:0 AM  توسط ُEdris | 

جسمي شكسته و روحي پر از خراش

عاشق نمي‌شوم، دلواپسم نباش

دستاني از تهي، پاهايي از ورم

فكر مرا نكن، امروز بهترم

حال مرا مپرس، چيزي مهم كه نيست!

اين دل‌شكستگي،‌اقرار بي‌كسي‌ست!

درگير من مشو، همدم نمي‌شوم

حوا مرا ببخش، آدم نمي‌شوم

امروز بهترم، حوا، بيا ببين

دلتنگ من مباش، من مرده‌ام، همين!

+ نوشته شده در  90/09/30ساعت 8:13 AM  توسط ُEdris | 

گردون نگري ز قد فرسوده ي ماست

جيحون اثري ز اشک پآلوده ي ماست

دوزخ شرري ز رنج بيهوده ي ماست

فردوس دمي ز وقت آسوده ي ماست

گويند مرا كه دوزخي باشد ، مست

قولي است خلاف ، دل در آن نتوان بست

گر عابد و زاهد به دوزخ باشند،

فردا بيني بهشـت همچون کف دست!

از مـن اثري ز سعي سـاقي مانده است

وز زمزمه عطر اقاقي مانده است

از بـاده  دوشــين قــدحي بـيش  نــمـاند

از عـمر نـدانم که چه باقي  مانده است

افسوس كه بي فايده ، فرسوده شديم

وز داس سپهر سرنگون ، سوده شديم

دردا و ندامتا كه تا چشم زديم،

نابوده ، به كام خويش ، نابوده شديم

از جمله ي رفتگان اين راه دراز

باز آمده اي كو كه به ما گويد راز؟

كان بر سر اين دو راهه از روي نياز،

چيزي نگذاريد كه نمي آييم باز!

+ نوشته شده در  90/09/21ساعت 3:34 PM  توسط ُEdris | 
فتنه ي چشم تو چندان ره بيداد گرفت 
كه شكيب دل من دامن فرياد گرفت 
آن كه آيينه ي صبح و قدح لاله شكست 
خاك شب در دهن سوسن آزاد گرفت
آه از شوخي چشم تو ، كه خونريز فلك 
ديد اين شيوه ي مردم كشي و ياد گرفت 
منم و شمع دل سوخته ، يارب مددي 
كه دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت 
شعرم از ناله ي عشاق غم انگيزتر است 
داد از آن زخمه كه ديگر ره بيداد گرفت 
سايه ! ماكشته ي عشقيم ، كه اين شيرين كار 
مصلحت را ، مدد از تيشه ي فرهاد گرفت

+ نوشته شده در  90/09/20ساعت 5:34 PM  توسط ُEdris | 

خبرت خرابتر کرد، جراحت جدايي

چو خيال آب روشن که به تشنگان نمايي

 تو چه ارمغاني آري که به دوستان فرستي

چه ازين به ارمغاني که تو خويشتن بيايي

بشدي و دل ببردي و به دست غم سپردي

شب و روز در خيالي و ندانمت کجايي

تو جفاي خود بکردي و نه من نمي‌توانم

که جفا کنم وليکن نه تو لايق جفايي

چه کنند اگر تحمل نکنند زيردستان

تو هر آن ستم که خواهي بکني که پادشاهي

دل خويش را بگفتم چو تو دوست مي‌گرفتم

نه عجب که خوبرويان بکنند بي‌وفايي

سخني که با تو دارم به نسيم صبح گفتم

دگري نمي‌شناسم تو ببر که آشنايي

من از آن گذشتم اي يار که بشنوم نصيحت

برو اي فقيه و با ما مفروش پارسايي

تو که گفته‌اي تحمل نکنم جمال خوبان

بکني اگر چو سعدي نظري بيازمايي

در چشم، بامدادان به بهشت برگشودن

نه چنان لطيف باشد که به دوست برگشايي

+ نوشته شده در  90/08/11ساعت 6:44 PM  توسط ُEdris | 

با تو ميخندم ... در خودم / مي ريزم ........

گوش‌ت / بدهکار ِ اشک هاي من نباشد .....

اين حرف ها / براي نگفتن است 

من هواي آبرويت را / باراني هم که باشم دارم

+ نوشته شده در  90/08/08ساعت 5:11 PM  توسط ُEdris | 

روي آن شيشه تبدار تو را "ها" کردم

اسم زيباي تو را با نفسم جا کردم

حرف با برف زدم سوز زمستاني را

با بخار نفسم وصل به گرما کردم

شيشه بد جور دلش ابري و باراني شد

شيشه را يک شبه تبديل به دريا کردم

عرقي سرد به پيشاني آن شيشه نشست

تا به اميد ورود تو دهان وا کردم

در هواي نفسم گم شده بودي اي عشق

با سرانگشت ، تو را گشتم و پيدا کردم

با سرانگشت کشيدم به دلش عکس تو را

عکس زيباي تو را سير تماشا کردم

و به عشق تو فرآيند تنفس را هم 

جذب اکسيژن چشمان تو معنا کردم

باز با بازدمي اسم تو بر شيشه نشست

من دمم را به اميد تو مسيحا کردم

پنجره دفترم امروز شد و شيشه غزل

و من امروز بر اين شيشه تو را "ها" کردم

آن قدر آه کشيدم که تو اين شعر شدي 

جاي هر واژه، نفس پشت نفس جا کردم

اينک اي شعر مه آلوده خداحافظ تو

ختم اين شعر نفسگير در اينجا کردم

+ نوشته شده در  90/07/04ساعت 5:49 PM  توسط ُEdris | 
 
صفحه نخست
Email
آرشيو
درباره من
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراک يك کوچه تنهاترم

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است ...



(در اين وبلاگ سعی شده گزيده ای از زيباترين آثار ادبی در قالب نظم و نثر گردآوری شود)

 

ادريس

 

قديما
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
دی 1389
آذر 1389
مهر 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
آرشيو
آرشيو موضوعي
عاشقانه ها
گير سه پيچ
شوق پرواز
اشاره
قرآن - شعر کهن
نهج البلاغه
صحيفه سجاديه
ختم قرآن
 

 RSS

ناز و نیاز
******

پاداش خوشرويي در برابر مؤمن بهشت است ، و خوشرويي با دشمن ستيزه جو ، انسان را از عذاب آتش باز مي دارد .

avayeazad  logo  آواي آزاد