تبليغاتX
من - شما - تنهایی
گر دسته گل نيايد از ما ... هم هيمه ديگ را بشاييم

 

دود مي‌خيزد ز خلوتگاه من
کس خبر کي يابد از ويرانه‌ام؟
با درون سوخته دارم سخن
کي به پايان مي‌رسد افسانه‌ام؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر
خويش را از ساحل افکندم در آب
ليک از ژرفاي درياي بي خبر
بر تن ديوارها طرح شکست
کس دگر رنگي در اين سامان نديد
چشم مي‌دوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد
تا بدين منزل پا نهادم پاي را
از دراي کاروان بگسسته‌ام
گر چه مي‌سوزم از اين آتش به جان
ليک بر اين سوختن دل بسته‌ام
تيرگي پا مي‌کشد از بام‌ها:
صبح مي‌خندد به راه شهر من
دود مي‌خيزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

 

+ نوشته شده در  88/08/09ساعت 3:45 PM  توسط ُEdris | 


اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي باران
بيداري سپيده در چشم جويباران

آيينه نگاهت پيوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازا که در هوايت خاموشي جنونم
فرياد ها برانگيخت از سنگ کوهساران

اي جويبار جاري زين سايه برگ مگريز
کاين گونه فرصت از کف دادند بيشماران

گفتي: "به روزگاران مهري نشسته" گفتم:
بيرون نمي توان کرد حتي به روزگاران

بيگانگي زحد رفت اي آشنا مپرهيز
زين عاشق پشيمان، سرخيل شرمساران

پيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديوار زندگي را زين گونه يادگاران

وين نغمه محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقي است آواز باد و باران

 

+ نوشته شده در  88/07/29ساعت 9:25 AM  توسط ُEdris | 
 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتي: از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

با تو گفتم ‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نرميدم، نگسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

***

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

***

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 

+ نوشته شده در  88/07/11ساعت 7:46 AM  توسط ُEdris | 

نشود فاش کسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي که زبان من و توست

روزگاري شد و کس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من وتوست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسيد
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ارنه
اي بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

اين همه قصه فردوس و تمناي بهشت
گفت و گويي و خيالي ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل
هر کجا نامه ي عشق است نشان من و توست

"سايه" ز آتشکده ماست فروغ مه ومهر
وه از اين آتش روشن که به جان من و توست

 

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 1:37 PM  توسط ُEdris | 
 

آسيمه سر رسيدي، از غربت بيابان
دلخسته ديدمت در، آوار خيس باران
وا مانده در تبي گنگ، ناگه به من رسيدي
من خود شکسته از خود، در فصل نا اميدي
در برکه‌ي دو چشمت، نه گريه و نه خنده
گم کرده راه شب را، سرگشته چون پرنده
من ره به خلوت عشق، هر گز نبرده بودم
پيدا نميشدي تو، شايد که مرده بودم
من با تو خو گرفتم، از خنده‌ات شکفتم
چشم تو شاعرم بود، تا اين ترانه گفتم
در خلوت سرايم، يک باره پر کشيدي
آنگاه اي پرنده، بار دگر پريدي

+ نوشته شده در  88/06/23ساعت 11:19 AM  توسط ُEdris | 
 

امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت

وز بستر عافيت برون خواهم خفت

باور نکني خيال خود را بفرست

تا در نگرد که بي تو چون خواهم خفت

 

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 6:1 AM  توسط ُEdris | 

  

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو برو

شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

از پی ديدن رخت همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه در به در کوُچه به کوچه کو به کو

ميرود از فراق تو خون دل از دو ديده ام

دجله به دجله يم به يم چشمه به چشمه جو به جو

دور دهان تنگ تو عارض عنبرين خطت

غنچه به غنچه گل به گل لاله به لاله بو به بو

ابرو و چشم و خال تو صيد نموده مرغ دل

طبع به طبع دل به دل مهر به مهر و خو به خو

مهر تو را دل حزين بافته بر قماش جان

رشته به رشته نخ به نخ تار به تار پو به پو

در دل خويش "طاهره" گشت و نديد جز تو را

صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو

+ نوشته شده در  88/06/16ساعت 10:7 AM  توسط ُEdris | 

 

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پايی خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نيست رنگی که بگويد با من
اندکی صبر سحر نزديک است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
وای اين شب چه قدر تاريک است
خنده ای کو که به دل انگيزم ؟
قطره ای کو که به دريا ريزم ؟
صخره ای کو که بدان آويزم ؟
مثل اين است که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک غمی غمناک است

 

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت 11:25 AM  توسط ُEdris | 

 

بسترم

صدف خالی يک تنهايی است

و تو چون مرواريد

گردن آويز کسان دگری

 

+ نوشته شده در  88/06/04ساعت 11:8 AM  توسط ُEdris | 
 

از پيش من برو که دل آزارم
ناپايدار و سست و گنه کارم
در کنج سينه يک دل ديوانه
در کنج دل هزار هوس دارم
قلب تو پاک و دامن من ناپاک
من شاهدم به خلوت بيگانه
تو از شراب بوسه من مستی
من سرخوش از شرابم و پيمانه
چشمان من هزار زبان دارد
من ساقيم به محفل سرمستان
تا کی ز درد عشق سخن گويی
گر بوسه خواهی از لب من بستان
عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابيده بی خبر به لجن زاری
باران رحمتی است که می بارد
بر سنگلاخ قلب گنهکاری
من ظلمت و تباهی جاويدم
تو آفتاب روشن اميدی
بر جانم ای فروغ سعادتبخش
دير است اين زمان که تو تابيدی
دير آمدم و دامنم از کف رفت
دير آمدی و غرق گنه گشتم
از تند باد ذلت و بدنامی
افسردم و چو شمع تبه گشتم

 

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 3:31 PM  توسط ُEdris | 

 

به مهر تو اي ماه زيبا قسم

به چهر تو اي مهر رخشا قسم

به آن سينه‌ي همچو صبح بهار

به آن زلف چون شام يلدا قسم

به آن شکرين خنده‌ي نوشبار

به آن ديدگان فريبا قسم

به اشکي که از ديده‌ي عاشقي

به دامن چکد ژاله آسا قسم

به آهي که از سينه‌اي سوخته

کشد شعله تا عرش اعلا قسم

به آن دردمندي که نوميدوار

فرو بسته چشم از مداوا قسم

به گم کرده راهي که از کاروان

جدا مانده افتاده از پا قسم

به خونين جگر لاله‌ي داغدار

که بنشسته تنها به صحرا قسم

به موجي که از دست ساحل مدام

خورد سيلي بي محابا قسم

به مهر و به ماه و به چرخ و فلک

به کوه و به دشت و به دريا قسم

به جان‌هاي از عاشقي بي‌قرار

به دل‌هاي عشاق شيدا قسم

به آن ناله‌هايي که پر مي‌کشد

به سوي خدا نيمه شب‌ها قسم

به دلداگان پريشان چو من

که در کوي يارند رسوا قسم

به عمري که در رزويت گذشت

به ديروز و امروز و فردا قسم

به آئين طنازي و دلبري

به شيرين، به ليلا، به عذرا قسم

به پرهيز و تقوا و زهد و دروغ

به ساغر، به مينا، به صهبا قسم

به ميخانه و مسجد و خانقاه

به دير و کنشت و کليسا قسم

به حور و پريزاد و جن و ملک

به جنت، به آدم به حوا قسم

به آن آتشين پرتو ايزدي

که تابيد بر طور سينا قسم

به هر دين که داري و هر مذهبي

به يحيي، به موسي، به عيسي قسم

که عشقت ز دل رفتني نيست نيست

به ذات خداوند يکتا قسم

 

+ نوشته شده در  88/05/21ساعت 3:20 PM  توسط ُEdris | 

 

من در اين تاريکی
فکر يک بره‌ي روشن هستم
که بيايد علف خستگی‌ام را بچرد
من در اين تاريکی
امتداد تر بازوهايم را
زير بارانی می‌بينم
که دعاهای نخستين بشر را تر کرد
من در اين تاريکی
درگشودم به چمن های قديم
به طلايی‌هايی که به ديوار اساطير تماشا کرديم
من در اين تاريکی
ريشه ها را ديدم
و برای بته‌ي نورس مرگ آب را معنی کردم

 

+ نوشته شده در  88/05/18ساعت 4:27 PM  توسط ُEdris | 

 

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانيم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانيم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانيم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت توام

تا بيـکران چشــم خـــودت مــی کشانيم

يک مشـت بغض يخ زده تفسير می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانيم

وقــتی پـريد رنگ تو از پشت قصه ها

تصــوير شد نهـــايت رنـــگــين کـمانيم

تو، آن گلی که می شــکفی در خيال من

پر می شود ز عطر خوشــت زنــدگانيم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهايــتی از بی نشانيم

زيــبـــاترين رديف غـــزلهای من توئی

ای يـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانيم

حـــالا بيـــا و غــربت ما را مرور کن

ای يــــادگــــــار وســعت سبـز جوانيم

 

+ نوشته شده در  88/05/06ساعت 5:44 PM  توسط ُEdris | 

 

ما تکيه داده نرم به بازوی يکديگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهايمان چو شاخه سنگين ز بار و برگ
خامش بر آستانه محراب عشق بود
من همچو موج ابر سپيدی کنار تو
بر گيسويم نشسته گل مريم سپيد
هر لحظه ميچکيد ز مژگان نازکم
بر برگ دستهای تو آن شبنم سپيد
گويی فرشتگان خدا در کنار ما
با دستهای کوچکشان چنگ ميزدند
درعطر عود و ناله‌ی اسپند و ابر دود
محراب را زپاکی خود رنگ ميزدند
پيشانی بلند تو در نور شمع ها
آرام و رام بود چو دريای روشنی
با ساقهای نقره نشانش نشسته بود
در زير پلک‌های تو رويای روشنی
من تشنه صدای تو بودم که می سرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش مي‌کنند
افسانه های کهنه لبريز راز را
آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس قزح های رنگ رنگ
در سينه قلب روشن محراب می تپيد
من شعله ور در آتش آن لحظه درنگ
گفتم خموش آری و همچون نسيم صبح
لرزان و بی قرار وزيدم بسوی تو
اما تو هيچ بودی و ديدم هنوز
در سينه هيچ نيست به جز آرزوی تو

+ نوشته شده در  88/04/31ساعت 8:47 AM  توسط ُEdris | 

 

 می شنوم می شنوم آشناست
 موسقی چشم ِ تو در گوش ِ من
 موج ِ نگاه ِ تو هماواز ِ ناز
 ريخت چو مهتاب در آغوش ِ من
 می شنوم در نگه ِ گرم ِ توست
 گم شده گلبانگ ِ بهشت ِ امید
 اين همه گشتم من و ، دلخواه ِ من
 در نگه ِ گرم ِ تو می آرميد
زمزمه ی شعر ِ نگاه ِ تو را
 می شنوم ، با دل و جان آشناست
اشک ِ زلال ِ غزل حافظ است
 نغمه ی مرغان ِ بهشتی نواست
 می شنوم ، در نگه ِ گرم توست
 نغمه ی آن شاهد رؤيا نشين
 باز ز گلبانگ ِ تو سر می کشد
 شعله ی اين آرزوی آتشين
 موسقی چشم ِ تو گوياتر است
 از لب ِ پر ناله و آواز ِ من
 وه که تو هم گر بتوانی شنيد
 زين نگه ِ نغمه سرا راز ِ من !

+ نوشته شده در  88/04/24ساعت 3:54 PM  توسط ُEdris | 
 
صفحه نخست
Email
آرشيو
درباره من
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است ...



(در این وبلاگ سعی شده گزیده ای از زیباترین آثار ادبی در قالب نظم و نثر گردآوری شود)

 

ادريس

 

قديما
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
آرشيو موضوعي
عاشقانه ها
گير سه پيچ
شوق پرواز
اشاره
قرآن - شعر کهن
نهج البلاغه
صحيفه سجاديه
ختم قرآن
 

 RSS

ناز و نیاز
******

پاداش خوشرويي در برابر مؤمن بهشت است ، و خوشرويي با دشمن ستيزه جو ، انسان را از عذاب آتش باز مي دارد .

avayeazad  logo  آواي آزاد


Design : LearningBet